تبليغاتX
عشق من

 

  دوستای گلم این وبلاگ موقتا تعطیل میباشد

  اگه دوست داشتید خوشحال میشم بیایید به اوون یکی سربزنید

تولد مرگ  <<<<<<<<<

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 14:8 | لینک ثابت |

بعدازتو.....؟
 

بعد از تو من چه کنم
با این دل تنها
تنها دعا میکنم
به اندازه ی تنها ییها یم
خوشبخت شوی
اما
پریچهرمان را خواندی با گریه هایم گریه کردی
با خنده هایم خندیدی
مرحبا بر تو آفرین
اما تو کجا خواهی نوشت از بی وفایی بازی روزگار
من می نویسم تو بخوان
اما دیگر با گریه هایم گریه مکن
بگذار در این تنهایی
بغض غزل گریه هایم را
با یاد تو گریه کنم
هر چند که گریه هایم از شانه های تو بی نصیب است
هر وقتی غروب غزلی دلتنگی برای شب نوشت و رفت
من به شوق هرم گرم نفسهایت
دل را در تنهایی به یاد و خاطره های تو سر گرم می کنم
ترا به حرمت دلتنگیها ی عاشقی
هرگز فکر نکن که تنهایی
بدان که همیشه چشمانی نگران توست

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 23:7 | لینک ثابت |

اجازه هست؟!

 

جازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟

خيال کنم دل منو با رفتنت نمي شکني ؟

اجازه هست خيال کنم بازم مي آي مي بينمت ؟

با اون چشماي مهربون دوباره چشمک مي زني؟

 تپش تپش با چشمکت غزل بگم

براي تو با اتکا به عشق تو تو زندگي برم جلو؟

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 20:33 | لینک ثابت |

حضرت فاطمه (ٍس)
 

دهه ی فاطمیه را به همه ی دوستای گلم تسلیت عرض می نمایم 

بيمارى فاطمه (عليها السلام) و عيادت از او:

 

سرانجام فاطمه بر اثر شدت ضربات و لطماتي كه به او بر اثر هجوم به خانه اش و وقايع پس از آن وارد گشته بود ، بيمار گشت و در بستر بيماري افتاد. گاه به زحمت از بستر بر مي خاست و كارهاي خانه را انجام مي داد و گاه به سختي و با همراهي اطفال كوچكش ، خود را كنار تربت پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) مي رساند و يا كنار مزار حمزه عموي پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) و ديگر شهداي احد حاضر مي گشت و غم و اندوه خود را بازگو مي نمود.

 در همين ايام بود كه روزي زنان مهاجر و انصار كه از بيماري او اگاهي يافته بودند ، جهت عيادت به ديدارش آمدند. فاطمه (عليها السلام) در اين ديدار بار ديگر اعتراض و نارضايتي خويش را از اقدام گروهي كه خلافت را به نا حق از آن خويش نموده بودند ، اعلام نمود و از آنان و عده اي كه در مقابل آن سكوت نموده بودند ، به علت عدم انجام وظيفه  الهي و ناديده گرفتن فرمان نبوي درباره  وصايت امام علي (عليه السلام) انتقاد كرد و نسبت به عواقب اين اقدام و خروج اسلام از مجراي صحيح خود به آنان هشدار داد . همچنين بركاتي را كه در اثر عمل به تكليف الهي و اطاعت از جانشين پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) از جانب خداوند بر آنان نائل خواهد شد ، خاطر نشان نمود.

در چنين روزهايي بود كه ابابكر و عمر به عيادت حضرت آمدند. هر چند در ابتدا فاطمه (عليها السلام) از آنان رويگردان بود و به آنان اذن عيادت نمي داد ، اما سر انجام آنان بر بستر فاطمه (عليها السلام) حاضر گشتند . فاطمه (عليها السلام) در اين هنگام ، اين كلام پيامبراکرم (صلي الله عليه وآله وسلم) را كه فرموده بود: " هر كس فاطمه را به غصب در آورد من را آزرده و هر كه او را راضي نمايد مرا راضي نموده " ، به آنان يادآوري نمود. ابابكر و عمر نيز صدق اين كلام و انتساب آن به پيامبر( صلي الله عليه وآله وسلم) را تأييد نمودند . سرانجام فاطمه (عليها سلام ) ، خدا و ملائكه را شاهد گرفت فرمود : " شما من را به غضب آورديد و هرگز من را راضي ننموديد ؛ در نزد پيامبر، شكايت شما دو نفر را خواهم نمود. "

 

وصيت:

 

در ايام بيماري ، فاطمه (عليها السلام) روزي امام علي (عليه السلام) را فراخواند و آن حضرت را وصي خويش قرار داد و به آن حضرت وصيت نمود كه پس از وفاتش ، فاطمه (عليها السلام) را شبانه غسل دهد و شبانه كفن نمايد و شبانه دفن كند و احدي از کساني كه در حق او ستم روا داشته اند ،  در مراسم تدفين و نماز خواندن بر جنازه  او حاضر نباشند.

 

شهادت:

 

سرانجام روز سوم جمادي الثاني سال يازدهم هجري فرا رسيد. فاطمه (عليها السلام) آب طلب نموده و بوسيله آن بدن مطهر خويش را شستشو داد و غسل نمود. سپس جامه اي نو پوشيد و در بستر خوابيد و پارچه اي سفيد به روي خود کشيد ؛ چيزي نگذشت که دخت پيامبر ، بر اثر حوادث ناشي از هجوم به خانه ايشان ، دنيا را ترک نموده و به شهادت رسيد ؛ در حاليكه از عمر مباركش بنا بر مشهور ، 18 سال بيشتر نمي گذشت و بنا بر مشهور تنها 95 روز پس از رسول خدا در اين دنيا زندگي نمود.

فاطمه (عليها السلام) در حالي از اين دنيا سفر نمود كه بنا بر گفته معتبرترين كتب در نزد اهل تسنن و همچنين برترين كتب شيعيان ، از ابابكر و عمر خشمگين بود و در اواخر عمر هرگز با آنان سخن نگفت ؛ و طبيعي است كه ديگر حتي تأسف ابي بكر در هنگام مرگ از تعرض به خانه  فاطمه (عليها السلام) سودي نخواهد بخشيد.

 

تغسيل و تدفين:

 

مردم مدينه پس از آگاهي از شهادت فاطمه (عليها السلام) ، در اطراف خانه  آن بزرگوار جمع گشتند و منتظر تشييع و تدفين فاطمه (عليها السلام) بودند؛ اما اعلام شد كه تدفين فاطمه (عليها السلام) به تأخير افتاده است. لذا مردم پراکنده شدند . هنگامي كه شب فرا رسيد و چشمان مردم به خواب رفت ، امام علي (عليه السلام) بنا بر وصيت فاطمه (عليها السلام) و بدور از حضور افراد ،  به غسل بدن مطهر و رنج ديده همسر خويش پرداخت و سپس او را كفن نمود. هنگامي كه از غسل دادن او فارغ شد ، به امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) (در حالي كه در زمان شهادت مادر هر دو كودك بودند.) امر فرمود: تا عده اي از صحابه راستين رسول خدا (صلي الله عليه واله وسلم) را كه البته مورد رضايت فاطمه (عليها السلام) بودند، خبر نمايند تا در مراسم تدفين آن بزرگوار شركت كنند.(و اينان از 7 نفر تجاوز نمي کرده اند) . پس از حضور آنان ، امير مؤمنان بر فاطمه (عليها السلام) نماز گزارد و سپس در ميان حزن و اندوه كودكان خردسالش كه مخفيانه در فراق مادر جوان خويش گريه مي نمودند ، به تدفين فاطمه(عليها السلام) پرداخت. هنگامي كه تدفين فاطمه (عليها السلام) به پايان رسيد ، رو به سمت مزار رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) نمود و گفت:

"سلام بر تو اي رسول خدا ، از جانب من و از دخترت ؛ آن دختري كه بر تو و در كنار تو آرميده است و در زماني اندك به تو ملحق شده. اي رسول خدا ، صبر و شكيبائي ام از فراق حبيبه ات كم شده ، خودداريم در فراق او از بين رفت... ما از خدائيم و بسوي او باز مي گرديم... به زودي دخترت ، تو را خبر دهد كه چه سان امتت فراهم گرديدند و بر او ستم ورزيدند. سرگذشت را از او بپرس و گزارش را از او بخواه كه ديري نگذشته و ياد تو فراموش نگشته... "

امروزه پس از گذشت ساليان متمادي همچنان مزار سرور بانوان جهان مخفي است و كسي از محل آن آگاه نيست. مسلمانان و بخصوص شيعيان در انتظار ظهور امام مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) بزرگترين منجي الهي و يازدهمين فرزند از نسل فاطمه (عليها السلام) در ميان ائمه مي باشند تا او مزار مخفي شده  مادر خويش را بر جهانيان آشكار سازد و به ظلم و بي عدالتي در سراسر گيتي ، پايان دهد.

 

 

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 11:13 | لینک ثابت |

تورا من چشم در راهم

راه دشواري تاپايان زندگي مانده است,راهي كه مقصودش رو به خدااست

راهي كه بايد صبر كرد بايد انتظاركشيدتابه پايان آن رسيد

از آغاز زندگي ام تنهايي به زندگي ام ادامه مي دادم,تنهايي بدون هيچ ياروياوري

آنگاه در بين راه فرشته اي را ديدم كه عاشق آن شدم

ديگر تنها نبودم ديگر احساس تنهايي نمي كردم چون هم ياري داشتم و ياوري

غم و غصه هاي عاشقي به سراغم آمد...همچنان او همسفرم ماند

بدون او ديگر نمي توانستم به آن راه پرپيچ و خم زندگي ادامه بدهم

دستهاي گرمش را گرفتم و با او عهد بستم كه تا پايان راه زندگي بااوباشم

او همسفرم شد,همسفري كه هيچگاه از او جدا نخواهم شد

بيا اي همسفر عشق ما آنهايي باشيم كه بهم ميرسيم و بعد از دنيا وداع ميگوييم

 

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 ساعت 18:45 | لینک ثابت |

یکی بود یکی نبود

 

يكي داشت ويكي نداشت

اوني كه داشت توبودي واوني كه تورونداشت من

يكي خواست ويكي نخواست

اوني كه خواست توبودي واونيكه بي توبودن رونخواست من

يكي آوردويكي مياورد

اوني كه آوردتوبودي واونيكه به جزتوبه هيچ كسي ايمان نيورد من

يكي موندويكي نموند

اوني كه موندتوبودي واوني كه بدون تونمي تونست بمونه من

يكي رفت ويكي نرفت

اوني كه رفت توبودي واوني كه به خاطرتوتوقلب هيچكي نرفت من...

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 14:30 | لینک ثابت |

تو گفتی ...
 

يادت باشه تو گفتي دوستت دارم

توگفتي جزتوكسي روندارم

توبودي واسم از عشق مي خوندي

قصه هاي تازه از عشق مي خوندي

توبودي گفتي :عاشقي قشنگه

مثل يه باغ بزرگ ورنگارنگه

توبودي گفتي عشق يه جورمعماست

قشنگ ترين حس توتموم دنياست

ميشه باعشق به اوج دنيارسيد

ميشه باعشق تاخودرويارسيد

اما...

امايه روز حس قشنگ تومرد

وقتي چشات دل به سياهي سپرد.

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 ساعت 12:22 | لینک ثابت |

عجب روزگاریه
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت 13:11 | لینک ثابت |

اونی که می خوای....

 

يه کسی رو ميخوای که دوستش داشته باشی ...
کسی که تمام روحياتش مثل خودت باشه
...
کسی که روحشو احساس کنی
...
کسی که وقتی حرف ميزنه تمام حرفها برات آشنا باشن
...
کسی که مثل تو نباشه ... خود تو باشه
... !
خيلی دنبالش ميگردی
...
آره ... همزمان با همه احمق بازيهات
... !
پيداش نميکنی ... سخته
... !
نااميد ميشی
...
سرد ... سرد
...
تصميم ميگيری همه چيزو فراموش کنی
...
گذشته و حال و آينده رو
... !
فقط ميخوای همينطوري سرد و بی صدا بری
...
به کجا ؟! ... خودت هم نميدونی
... !
فقط ميخوای بری و نرسی
... !
تو اوج نااميدی ... سردی ... خستگی و احتياج
...
مي بينيش
... !
حرفهای خودتو ميزنه
...
احساس ميکنی روحتو دزديده و تو جسم خودش جای داده
... !
باورش سخته
... !
کسی که هميشه فکر ميکردی : حتی نميدونه تو وجود داری
... !
ولی
...
دوری ... فاصله ... نزدیکی
... !
همه رو فراوش ميکنی و فقط کسی رو می خوای که زندگيت تو دستشه
... !


و الان
:

میپرستم ، میپرستم آن نگاه معصومت را
...

میپرستم سخنان قلب پاکت را... آن نوای شیرینت را... و صداقت روح شفافت را
... !!!


همین

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت 15:9 | لینک ثابت |

عشق


هميشه به خود باورانده ام که بزرگتر از آنی که بتوانم حرفهای حقيرم را بر ذهنت بنشانم ... ولی با اين وجود کلامم را تقديمت ميکنم و اگر خواستار باشی نفسم را هم ... و برايت می گويم ... می گويم از محبت ... دوستی و عشق ... عشقی که باوراندنش به مردمان برای هر دوی ما کاريست بسی مشکل ...
عزيزم
...
به من بگو چگونه می توانيم به دوستان بفهمانيم والا بودن ارزش عشقمان را تا برهانيم يکديگر را از تمسخرها ... گوشه و کنايه ها و همه موانعی که راهمان را سد می کنند
...
چگونه می توانيم خواستار اين باشيم که تفاوت عشقمان از باقی درک کنند
...
ميدانم يکديگر را در اين راه ياری خواهيم رساند ... ولی آيا ممکن است؟! ... فکر ميکنی آماده گی اش را دارند؟
! ...
امیدوارم
!!! ...
ولی عزیزم باز هم مهم نیست
! ...
مهم ماییم که باور داریم عشق ... روح و وجود یکدیگر را
... !
مهم ماییم که عشقمان را با منطق به وجود آوردیم
...
و مهم ماییم که می کوشیم برای پرورش دادنش
... !
پس ایمان داشته باش به این عشق پاک و فراموش کن هرآنچه را که در اطرافت تو را می آزارد
...

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در یکشنبه هفتم آبان 1385 ساعت 20:46 | لینک ثابت |

همیشه باهاتم
نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در یکشنبه هفتم آبان 1385 ساعت 20:43 | لینک ثابت

ای سراپا همه ی زیبایی
 

آنقدرازوصالت شادم و مسرور که کسی راپاسخی براین شادی نیست

باتومی شود عشق راباورکردوبه سرزمین رویارفت.می شودپیراهنی

ازصداقت پوشید وعروس آرزوهایت شد.ای سراپاهمه ی زیبایی ازآن روزی که

 مهرت درنهانخانه ی قلبم جا گرفت تابه امروز ماه ها می گذردومهرتوریشه

 دوانده وبه تمامی وجودم رخنه کرده واکنون من بادلی مالامال ازاحساس به

 تو ورد زبانم کلمه ای است به نام

دوستت دارم

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 ساعت 17:8 | لینک ثابت |

دوستت دارم
 

برروی دشت های پرازگل می دوم وعشقت راجستجو می کنم.عشقی که

دردلم چون نگینی درخشان جای گرفته وهرشب پابه مه خیال می گذارم وبه

 کهکشان سفرمی کنم.درآسمان به پروازدرمی آیم ونام تورا برروی ستارگان

 حک می کنم نام تو آنها را درخشان ترونورانی تر می کند.دربیداری هرروز

 برروی یاس سفید ورزقرمز می نویسم وعهدمی بندم که زندگی راهرجاباشی بخواهم

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 ساعت 16:54 | لینک ثابت |

همسفر
 

همسفر راه او شدم همنفس و یار او شدم ... به او عشق ورزیدم دیوانه وار اما او عذابم داد ... تنهایی به راهش ادامه داد ... همنفس

 و یار من دیگر با من نماند ... رفت و منو تو تنهایی گذاشت ... ای آغاز و پایان من ... ای طلوع و غروب من ... چرا یاری ام نکردی تا آخر

 راه ... چشمهایت را پس گرفتی از این نگاه ... ای محبوب من ... ای عشق اول و آخر من ... روزگارت شیرین و شاد باد ! من گناهی

نکردم که مجازاتم می کنی ... رفتی و نیمه منو با خود بردی ... حالا که رفتی به سلامت ... منم دارم میرم ... میرم تا برای همیشه تمام

 بشم ... مثل شمعی خاموش بشم ...

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 21:19 | لینک ثابت |

پابرهنه
 

راهمان چه دوروروزهایمان چه دیر

پابرهنه می بری مرادراین مسیر

من عروس خون بهای غربتم

شیشه بشکنید سنگ های سربه زیر

مابه هم به روزهای سخت بی نظیر

مردروزهای دیر وراههای دور

دست این غرور پابرهنه را بگیر!

 

 

کاش

کاش دل بادیده اش بیگانه بود

بی خبرازجام وازپیمانه بود

کاش عاقل می شدم من مثل او

یاکه اوچون من کمی دیوانه بود

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 21:17 | لینک ثابت |

طلوع عشق
  

شب ازپرچین روزبالا رفته است.آفتاب نیمه جان خسته ازروی پرازتلاش چهره

 می پوشاندوروبندسرخ برچشمان تابناکش می کشد.پرندگان نیزغوغای

عصرگاهی آغازکرده اند.دردل من امانه غروبی که طلوعی ازعشق او

برپاست

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 21:12 | لینک ثابت |


 

           سامانم تولدت مبارک عزیزم

         ایشالا ۱۰۰۰سال زنده باشی و همیشه خوشبخت و عاشق

       (عشق زمینی نه عشق آسمانی) باشی

       از ته دلم ....

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 ساعت 22:33 | لینک ثابت |


                           

             happy birthday all my existence

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 ساعت 22:24 | لینک ثابت |

تبلدت مبارک

جیگلم تولدت مبارک

                      

 

 

 

 

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 ساعت 22:19 | لینک ثابت |


                                     

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 ساعت 23:18 | لینک ثابت |

من و تنها نذار

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 ساعت 23:12 | لینک ثابت |


 

وقتی دلم می گیرد چشم هایم را می بندم و گذر زمان را به

رویای خیال می سپارم ، آنجا که نسیم صبح و طلوع خورشید از

 

آن سوی اقلیم پرند های عاشق می رسند .

 

چه فرقی می کند ؟ مهم احساسی است که انتظار را در قلبم

تداعی می کند ، حالا دیگر پروانه های لای دفتر چه زمزمه های

 

دلتنگی هایم هم شاعر شده اند و می گویند : تو از قبیله گلهای

 

مریمی ... از

                                   تبار عاطفه ، پس تنهایم مگذار  

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 ساعت 23:2 | لینک ثابت |


نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 ساعت 22:52 | لینک ثابت |


نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 ساعت 22:40 | لینک ثابت |

وابسته بودن به دیگران

می خوام درموردوابستگی به دیگران یه چندخطی بنوسم بخونید وبانظراتتون همراهیم کنید

وابستگی به دیگران یکی از بدترین وابستگی هاست.البته منظورم این نیست که علاقه داشتن به دیگران کاراشتباهیه وایجادرابطه بااطرافیان عملی نادزست.بلکه منظورم اینه که وابستگی شدید به افراددیگه باعث احساس دلتنگی صدمه و آسیب دیدن شخص میشه.هم چنین باوابسته بودن به دیگران باعث میشید که آنهابرشما مسلط شوند وزمام زندگی شمارو به دست گیرند. انسان بایدطوری عشق بورزه که هردوطرف ازآن لذت ببرندولی هریک ازآنها خودشان باشند ودرانتخاب مسیرزندگیشون آزاد ومختارباشند. درروابطه زناشویی این مسیله وجودداره.زن یاشوهر طرف مقابل راهمان طور که هست بپذیرند وبه اوعشق بورزد وسعی نکند که تمام رفتار وافکار همسرش رامطابق میل تغییردهدوبه همسرش آن قدر وابسته نباشد که تمام زمام امورزندگیش را به دست اودهد

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت 13:27 | لینک ثابت |

عشق بی انتها
                                               

                                           

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت 10:7 | لینک ثابت |


عمریست همه جا به جسنجوی تو میگردم،در زندان تنهایی ام به

تو می اندیشم و در انبوه واژه هافقط نام تو را می جویم.

اکنون بی حضور تو در ساحل دریانامت را بر موجی می نویسم۰

موج پیش می آید و مرا در بر می گیردو عاقبت من در نام تو غرق

می شوم.

 

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت 9:52 | لینک ثابت |

ای فرشته ی نجات من

ای فرشته ی نجات من قدم درجاده ی بی انتهای تنهایی نهادم ودنبال گمگشته ی خودکه توباشی می کردم ای تنها ترین پرنده ی رهایی من.بگوتاکی آواره ی این کوچه های خلوت

 تنهایی باشم؟بیا تاباتوجاده ی بی انتهای تنهایی من معناپیداکند وانتهابگیرد.فقط یادتو می تواندآری یاد توفرشته ی نجات من ازقفس تن.باتومی توانم به اوج برسم.باتومی توانم زیباییه

ا راببینم وباتو می توانم عشق رادرک کنم چراکه من درچشمان توحضرت عشق رازیارت می کنم وبادیدن توبه یادعشق الهی می افتم وبه زیباییهای آفرینش می نگرم وقدری ار

آنهارامنعکس می کنم.خداچقدرزیباست که تورااین چنین آفریده!

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت 9:34 | لینک ثابت |

وقتی که خیلی تنهایی

در اوج دلتنگی و دل شکستگی ،در نهایت بی کسی و بغض

،زمانی که همه فراموشت کرده اندو محبت و دوستی را از تو

دریغ می کنند،آن زمان که دستی نمی بینی تا به یاریت بشتابد

و شانه های خسته و غمگینت را پناهی باشد ،بدان که همیشه

گوش شنوایی منتظر شنیدن غصه های توست.

آرام غصه هایت را بگو ، بغض های کهنه و نشکسته ات را در

حضورش بشکنو از جاری شدن اشک های بی بهانه ات شرم

نکن.

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 17:22 | لینک ثابت |


       دستهایت را بادستهایم همراستا کن وهمصدا شو ای همسفر که قلب شب پرهجوم را بشکافم

                                  با شکوه ودلیر به آرزوی خورشید

 

نوشته شده توسط ღ♥ღ (¯`·.¸¸ تارا¸.·´¯)ღ♥ღ در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 15:17 | لینک ثابت |

 

JavaScript Codes JavaScript Codes JavaScript Codes